العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )

131

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

مرا ببوئى . آن دو كودك اين عمل را انجام دادند و خوابيدند . هنگامى كه قسمتى از شب گذشت داماد آن پيرزن آمد و دق الباب كرد ، پيرزن گفت : كيست ؟ گفت : من فلانم . پير زن گفت : براى چه اين موقع دق الباب ميكنى ، در صورتى كه فعلا وقت آمدن تو نيست ! دامادش گفت : واى بر تو ! قبل از اينكه عقل من پرواز كند و زهره‌ام پاره شود در را باز كن ، بلاى سختى دچار من شده است ! گفت : مگر چه رخ داده است ؟ گفت : دو كودك كوچك از لشكر ابن زياد فرار كرده‌اند . امير در ميان لشكرگاه فرياد زد : هر كس سر يكى از اين دو كودك را بياورد هزار درهم جايزه دارد و هر كسى سر هر دو كودك را بياورد دو هزار درهم جايزه خواهد داشت . من خويشتن را خسته كرده‌ام و چيزى بدست نياورده‌ام . پيرزن گفت : اى دامادم ! بترس از اينكه حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله فرداى قيامت خصم تو باشد ! گفت : واى بر تو ! دنيا قابل رغبت و اهميت است . گفت : دنيائى را كه آخرت نداشته باشد براى چه ميخواهى ؟ دامادش گفت : گويا : تو از آنان حمايت ميكنى . گمان ميكنم از ايشان با اطلاع باشى . برخيز كه امير تو را ميخواهد . پير زن گفت : امير مرا براى چه ميخواهد در صورتى كه من يك پير زنى بيش نيستم . گفت : من در طلب اين دو كودك هستم ، در را باز كن تا من استراحت نمايم . سپس فردا اول وقت در هر راهى كه ميخواهم بدنبال ايشان بروم ، پيرزن در را گشود ، غذا و آب آورد و او خورد و آشاميد . وقتى قسمتى از شب گذشت و داماد آن زن خر خر آن دو كودك را از ميان اطاق شنيد نظير شتر مست به هيجان آمد و مثل گاو صدا كرد و دست خود را به ديوار خانه ماليد تا اينكه دستش به كودك كوچكتر اصابت نمود . آن كودك گفت : تو كيستى ؟ گفت : من صاحب خانه‌ام ، شما كيستيد ؟ برادر كوچكتر برادر بزرگتر را بيدار كرد و گفت : اى حبيب من برخيز ، به خدا قسم دچار آن بليه‌اى شديم كه از آن بر حذر بوديم . داماد آن زن به ايشان گفت : شما كيستيد ؟ گفتند : اى شيخ ! اگر ما راست